تبليغاتX
چشمها را باید شست جور دیگر باید دید!

چشمها را باید شست جور دیگر باید دید!

با هر طلوعی سرآغازی دوبارست...

وقتی عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرود می آورد.

دکتر شریعتی

ونگوگ

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:55  توسط ستاره بارانی  | 

عزیز بی اسم تمومه حرفات قبوله راستش دیگه حوصله ی این حرفای شاعرانه رو ندارم .

کاملا حق با شماست توی این دنیای بی احساس خاموشی از همه چیز بهتره.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 20:8  توسط ستاره بارانی  | 

شب شیشه ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 17:32  توسط ستاره بارانی  | 

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هرکجا آیا

همین رنگ است؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 20:23  توسط ستاره بارانی  | 

آخرین نوشته ام رو می خوام برای خودم بنویسم چیزی که این چند وقت یاد گرفتم.

 

آخرین شاید برای همیشه.

 

یه شعر از ویلکاکس :

 

اگر بخندی دنیا به  تومی خندد

 

واگر گریه کنی تنها خواهی گریست!

 

آواز بخوان تپه ها به تو پاسخ خواهند داد

 

آه بکش در هوا محو خواهد شد.

 

انعکاس ها به صدای شادمانی محدود می شوند اما از صدای غوغا

 

ها پاپس می کشند.

 

شادی کن مردم بسوی تو جذب می شوند

 

اندوهگین باش برمیگردند و می روند  آنان شادی کامل و تمام

 

عیار تو را می طلبند اما به غم واندوه تو نیازی ندارند

 

خوشحال باش دوستان زیادی گرد می آوری اصلا دلم نمی خواد بزرگ

 

بشم!

 

غمگین باش همه را از دست خواهی دادکسی نیست که جام شراب تو

 

را رد کند اما صفرای زندگی را تنها باید بنوشی!

 

چیزی که هیچ وقت فراموش نمی کنم تا ابد!

 

به قول علی شریعتی :

 

چه سخت است تنها متولد شدن

 

                        مثل تنها زیستن

 

                                    مثل تنها مردن!

 

مثل همیشه تنهای تنها اصلاچه انتظاری میشه داشت وقتی خالق

 

ما هم تنهاست مثل من مثل توو مثل همه دیگه نمی خوام بنویسم

 

می خوام بزرگ بشم آخه میدونی توی این دنیا دوستی صداقت

 

اعتماد و راستی یعنی بچگی و حالا که بچه ام تا زمانی که

 

بزرگ نشدم نمی خوام بنویسم شاید برای همیشه آخه اصلا دلم

 

نمیخواد بزرگ بشم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 15:8  توسط ستاره بارانی  | 

تنهای تنها...

 


من از تو میمردم



من از تو میمردم
اما تو زندگانی من بودی


تو با من میرفتی
تو در من میخواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی میپیمودم
تو با من میرفتی
تو در من میخواندی


تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نمیشد
تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی


تو با چراغهایت میآمدی به کوچهء ما
تو با چراغهایت میآمدی
وقتی که بچه ها میرفتند
و خوشه های اقاقی میخوابیدند
و من در آینه تنها میماندم
تو با چراغهایت میآمدی ....


تو دستهایت را میبخشیدی
تو چشمهایت را میبخشیدی
تو مهربانیت را میبخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را میبخشیدی
تو مثل نور سخی بودی


تو لاله ها را میچیدی
و گیسوانم را میپوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی میلرزیدند
تو لاله ها را میچیدی


تو گونه هایت را میچسباندی
به اضطراب پستان هایم
وقتی که من دیگر
چیزی نداشتم که بگویم
تو گونه هایت را میچسباندی
به اضطراب پستان هایم
و گوش میدادی
به خون من که ناله کنان میرفت
و عشق من که گریه کنان میمرد


تو گوش میدادی
اما مرا نمیدیدی
 

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 12:27  توسط ستاره بارانی  | 

نه علی جان این متن یکی از شعرای حمید عسگری از آلبوم کما است

آلبوم فوق العاده ای حتما گوشش کن!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 20:1  توسط ستاره بارانی  | 

منو ببخش...

یعنی باید باور کنم دیگه نیستی یعنی باید باور کنم

 

چه جوری می تونم اونهمه خاطراتتو یک شبه پر پر کنم؟

 

یکی دو روز نیست آخه صحبت یک عمره که دارم برای تو می میرم

 

می دونم محاله بدون تو نمی تونم یک لحظه رو سر کنم

 

مگه منو دوست نداریکه اینطوری میذاری میری بی خیال ما می شی

 

مگه  فکر کردی من بازیچه ام که یه روز میگی دوسم داری  و فرداش میری

 

آخ چه جوری باور کنم رفتنتوبرای من که بدون تو  نمی تونم

 

یکی اومد بجای من افتادم از چشمای تو نگو لایق تو نبودم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 19:39  توسط ستاره بارانی  | 

یک شب ابری...

هدیه

 

من از نهایت شب حرف می زنم

 

من از نهایت تاریکی

 

واز نهایت شب حرف می زنم

 

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان

 

چراغ بیاور و یک دریچه که از آن

 

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم....

 

 

آره ای مهربان برای من چراغی بیاور و یک دریچه رو به پنجره ی شادی تا از آن فقط

 

شادی را ببینم .آخر میدانی دیر زمانی است که قلبم در حصار اندوه  پنهان

 

است .خسته ام از اینهمه آبی و سیاهی!

 

با خود گفتم بلاخره سیاهی کنار میرود و سپیده ی روشن عشق بر شهر غم زده

 

خواهد تابید اما افسوس گویا خورشید شهر من در کسوفی ابدی خفته است .

 

از حال خودم خنده ام می گیرد روزی ابری روزی بارانی و روزی آفتابی!

 

اما آفتاب ...

 

اکنون دیر زمانی است که خورشید وجودم دگر درخششی ندارد مثل خورشید بی رمغ

 

زمستان !

 

خسته ام لمحه ای ابر ها کنار میروند و آسمان دلم مهتابی می شود اما لحظه ای

 

سرد و نمناک ....

 

آه ای پروردگار پاکی ها و ای روح مقدس دل ماتم زده ام فریاد رسی می خواهد مگر

 

تو نگفتی که هر فریادی را فریاد رسی است ؟

 

پس منجی ترانه هایم را کی به من باز می گردانی؟

 

خسته ام اکنون که وجود همیشگی ات را به من ثابت کردی وعده ات را نیز تحقق

 

بخش .

 

از بار بی باران خسته ام از آسمان مه گرفته خسته ام پس بهار من کی می

 

رسد؟کی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 21:22  توسط ستاره بارانی  | 

 

 

چرا فکر می کنیم اگر خوب باشیم اگر ایمان داشته باشیم به این معناست که حق شادی و جوونی رونداریم؟

 

وقتی ما ایمان داشته باشیم وقتی خدا رو در اعماق قلبمون پیدا کنیم وقتی همیشه در وجودمون بیدار نگهش داریم

 

نه تنها می تونیم شادی و جوونی کنیم بلکه در همه ی موارد می تونیم به موفقیت برسیم.

 

ای چند وقت خیلی افکار در هم و بر هم ذهنم رو اشغال کرده بود.

 

تا اینکه همین دوستم سولماز خانم:Dکه برام نظر میده اومد و گفت که آقای حلت سردبیر مجله موفقیت یه همایش

 

داره .من حتی نمی دونستم که موضوع این همایش چیه!

 

وقتی بلیت گرفتم و یک روز مونده به همایش سولماز گفت که موضوع همایش هفت مسیر معنوی !

 

باور کردنی نبود اما خدا می وخاست با این همایش به من کمک کنه آخه خودم ازش خواسته بودم.

 

بگذریم از اینکه تو همایش چه چیزایی یاد گرفتم ((البته اگه بخواید براتون می نویسم))

 

وقتی از ایشون پرسیدم که چه طور می تونم این شیطان پلید رو توی این جامعه از خودم دور کنم.می دونی چی

 

گفت؟

 

تنها گفت که تو خوب باش!

 

اون لحظه به خودم گفتم :چه جواب کاملی !

 

اما وقتی سخنرانی شون رو ادامه دادن فهمیدم که بهترین جوابی که ممکن بود رو شنیدم .

 

خداوند یک خیال نیست یک رویا نیست حقیقت محض !

 

توی قلب من و تو جا داره خیلی سخت نیست اگر بتونی پیداش کنی میبینی که در حضور اون می فهمی که

 

جوونی یعنی چی زندگی یعنی چی و فرشته و شیطان یعنی چی!

 

داشتم به این فکر می کردم که من چه کار باید بکنم تا این شیطون بدجنس رو از قلبم برونم آره دوست گلم ما هم

 

جوونیم اما معنی جوونی چیه؟

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 16:26  توسط ستاره بارانی  |